تبلیغات
بوی بارون - کسی می خواندم...

بوی بارون

زندگی‌ شوق رسیدن به همان فردایی ‌ست که نخواهد آمد

 


 کسی می‌خواندم:

هی! شاعر!


 چرا آتش نمی‌گیری؟

تمام قلب‌ها خشک است، ز بی آبی نمی‌میری

چرا در قحطی وجدان، پر از احساس تکراری؟

چرا در پشت سد بغض

تصمیمی نمی‌گیری؟ چرا آخر نمی‌باری؟


 غروب عشق را بنگر، همه دل‌مرده و مغموم

قلم بردار ای عیسی!

بدم در واژه‌ی معدوم

صدای طبل می‌آید، ندای چاه و چشم شور

وداع یوسف اشعار!

خیانت‌زار ، بوی گور


بس است، بیدار شو شاعر

چرا پاسخ نمی‌گویی؟

صدای پرده بود و نور، پشت پنجره گریان

خودم را خوب چون دیدم

قلم بی‌واژه و عریان


دگر شاعر نخوانیدم

نه! غمخواری ندانیدم



صدای باد می‌آمد، و می‌پیچید. . . در گوشم:




آری مُرد. . . .مُرد. . . عد. . . الت مُرد



-‌ چه می‌گویی؟‌ نمی‌فهمم!. . . 


فقط بیهوده می‌کوشم...






[ دوشنبه 2 خرداد 1390 ] [ 10:55 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه