تبلیغات
بوی بارون

بوی بارون

زندگی‌ شوق رسیدن به همان فردایی ‌ست که نخواهد آمد

نقش نگاهت بعد از این دیگر ز یاد می رود

من آرزو کردم تو را،  اما به باد می رود...

یاد تو دارد کم کم از یادم به خیر می شود

دیدی سرم را آخر این عشقت به باد می دهد؟!



[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 19:47 ] [ باران ]

[ درد دل() ]


جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی

 

حرف های مافوق اثری نداشت و ...

سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند

 

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی

سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت

 

منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی...



[ پنجشنبه 25 مهر 1392 ] [ 07:01 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



من خوابِ آمدنت را دیده ام.


از پس همین روزهای غبار گرفته ای که چشم، چشم را نمی بیند.

 

از پشت ابرهای تیره ای که خودمان با گناهانمان سد راهت کرده ایم.

 

من خواب دیده ام وقتی که می رسی جهان از هیبت نام تو حقیر می شود 


و از سبزی دستانت، سبزه زار بی اعتبار ...

 

من خواب دیده ام با آمدنت مردانگی و عدل به بار می نشیند 


و دیگر هیچ گوشه جهان کودکی گرسنه به خونی که از خنجر متجاوز می چکد نمی نگرد. 


من خود، آمدنت را خواب دیده ام وقتی که جهانم سراسر نور می شود 


و فقط مهربانی چشمان توست که پیداست.


دیده ام که می آیی،... باران می بارد 


و تمام دلتنگی های عصر جمعه ام را در آغوش می گیری...


ظهور کن آقا، بیا  و ثابت کن که خواب زن چپ نیست!!!


اللهم عجّل لولیک الفرج...


********************************************************

پ.ن: این متن رو همین امروز صبح نوشتم. به نظر خودم زیاد جالب نشده. نظر شما چیه؟



[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 13:16 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


99973522267066047799.jpg

دیگر از آنسوی قلبم نغمه ی شادی نمی خیزد

و تنها عشق میداند حریم وسعت تنهایی قلبم

چه اندازه نبودت آتشش می زد

نمیدانم دلیلش را ولی با رفتنت باران چه بغضی کرد

و بعد از رفتنت تنها ترین تنهای این شهرم

خیابانهای این شهر پر از غم هم نمیداند تو دنیای دلم بودی

و انگار از زمانی که تو را دیدم

دلم عطر اقاقی داد!

زمانی که تو را دیدم تمام حس من درگیر یک حس توهم شد

دلم احساس کرد تو تا ابد اینجا خواهی ماند

نمی دانست گل هم تا زمانی بوی خود را پخش خواهد کرد

و بعد از مدتی حتی تو هم با من نخواهی بود

تو رفتی با تمام گنگی احساس تنهایی

تمام لحظه هایی که تنم در گرمی احساس می لرزید

و دیگر من تو و داشتنت را حس نخواهم کرد

حتی لحظه های بودنت کنج اتاق یاد

حرف حرف این نوشته با نبودت اوج می گیرد

و یک تنهایی مخصوص با طعم گل پیچک!

که آخر لخته می سازد این احساس نو را در میان آن دل سنگت

سال ها ی سال می گویم به خود ای کاش

کاش هرگز من نمیگفتم به تو راز دل خود را

که تا هر وقت هم با من نباشی دوستت دارم

که حتی هم اگر قلبت میان سینه بهر من نباشد بودنش

من تا ابد با یاد تو رد می کنم خط های این افسانه را هرشب

و حتی هم اگر بدانم که دروغ است تمام قصه ی دل دادنت

و تمام بودنت

باران چشمانم برای توست

ای نازنین...

هرگز نبر از یاد...

 

6مرداد91


[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 21:41 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


تن داده ام در این نبرد از پا بیفتم
حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم

دیگر نمی خواهم برای با تو بودن
چون بختکی بر جانِ این دنیا بیفتم
...
وقتی نمی فهمد کسی گنجشکها را
زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم

تا سرنوشتِ ماه در دستانِ برکه ست
هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم

ترسی نخواهم داشت از بازیِ تقدیر
از اینکه روزی امتحانم را بیفتم

اصلا چه فرقی می کند وقتی نباشی
بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم؟




[ پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 ] [ 19:29 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


حالا که آمده ای
حرف هایمان بسیار است و وقتمان اندک
آسمان هم که بارانیست...



عجیب است حتی رفتگر هم با نفرت نگاهم میکند!!!
انگار ریختن برگها هم تقصیر من است!!!



حتی اگر بدانم فردا دنیا تکه تکه خواهد شد، باز هم درخت امیدم را عاشقانه خواهم کاشت، 
نه برای برداشت میوه اش، برای آنکه افسوس "نکاشتن" را با خود حمل نکنم...




[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 18:54 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



به آخر پاییز رسیدیم,همه دم میزنند از شمردن جوجه ها!!!

 روی تختت امشب،

 بشمار تعداد دلهایی را که به دست آوردی

 بشمار تعداد لبخندهایی که بر لب دوستات نشاندی

 بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

 فصل زردی بود,تو چقدر سبز بودی؟؟؟

... جوجه ها را بعدا با هم میشماریم


[ چهارشنبه 29 آذر 1391 ] [ 16:56 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم

نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم


زیر پامال کبود سم مرکب ها، نه

به روی دست ملائک بدنت را دیدم


گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال

عمه می‌گفت تن بی کفنت را دیدم


گیسویت بر سر نی شعر غریبی می‌خواند

زلف خونین شکن در شکنت را دیدم


قاری من سر نیزه ز عجائب گفتی

شام، تفسیر غریب سخنت را دیدم


آه یعقوب شده چشم من از روزی که

به تن تیره دلی پیرهنت را دیدم


خیزران شیفته‌ی ساحت لب هایت شد

چشم وا کردم و زخم دهنت را دیدم


تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود

عطر گیسوی تو و... سوختنت را دیدم



[ شنبه 4 آذر 1391 ] [ 16:53 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا  باز  رساندی به  یقینم  کافی ست


قانعم،  بیشتر  از  این  چه  بخواهم  از  تو

گاه  گاهی که  کنارت  بنشینم کافی ست


گله ای  نیست من و  فاصله ها  هم زادیم

گاهی  از  دور تو  را خواب ببینم کافی ست


آسمانی!  تو  در آن  گستره، خورشیدی  کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست


من همین قدر که با  حال  و  هوایت  گهگاه

برگی از  باغچه ی شعر  بچینم  کافی ست

 
فکر  کردن  به  تو،  یعنی  غزلی  شور  انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست .
..


[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 10:17 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

 

جانی به تلخی می کَنم ، جسمی به سختی می کشم

روزی به آخر می برم ، خوابی پریشان می کنم

 

در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش، توامان

یک روز عاقل می شوم ، یک روز طغیان می کنم

 

یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می برم

یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می کنم

 

دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست

یک عمر زندان توام ، یک عمر کتمان می کنم

 

از عشق از آیین ِتو، از جهل ِتو، از دین ِتو

انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می کنم

 

یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان  نیستم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم



[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 08:22 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


دوستت دارم پریشان، شانه می خواهی چه کار ؟

 دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟


 تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن !

ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟


 مـُردم از بس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟


 مثل من آواره شو، از چار دیواری درآ !

 در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟


 خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟


شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن!

 گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟



[ پنجشنبه 5 مرداد 1391 ] [ 14:12 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند


او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ...، صدای پای خزان است،یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند 



[ سه شنبه 27 تیر 1391 ] [ 20:29 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



همه گفتند فراموشش کن

و نمی دانستند

که به جز یاد تو هر لحظه مرا

یاری نیست

هر که می دید غمم را می گفت

که دوایت گذر ایام است

لحظه و ساعت و روز

در پی هم رفتند

و فراموش شدند

عشقت اما در من

همچنان پا بر جاست

هر که می گفت

دوایت گذر ایام است

کاش می دید که بعد از عمری

باز هم یاد تو در من باقیست

باز هم یاد تو در من گرم است

باز هم یاد تو در من خوب است

باز هم یاد تو رویای من است

باز هم یاد تو امید فردای من است...



[ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 17:16 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


مهربان

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

سایه مهر تو را کم دارم

با تو هستم

ای سراپا احساس

خون تو در رگ من هم جاریست ،

جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است

نازنین

زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،

ما مطهّر شده ایم ،

پیش رو راه رسیدن به خداست



مهربان

سبد معذرتم را بپذیر ؛

کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده

خانه ی دل اما ، جای بکریست هنوز ،

پرِ سبزینه و ریحان و غزل ،

پر تکرار گیاهان نمو ،

پر ابیات ملوّن شده در خمره ی عشق ،

پر انوار خدا.

داخل خانه ی دل ؛

جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است

من به دل راز رسیدن دارم ،

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،

خوب می فهمم اگر در باران ،

چتر خود را به کسی بخشیدم؛

توشه ی رفتنم از لطف خدا آکنده ست

خوب میدانم اگر جای تو پیشم خالیست ؛

حکمتی در کارست



مهربان

سبد معذرتم را بپذیر، کار کودک این است ؛

اولش حرف زند ، به تامّل بنشیند بعدش!

آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛

بیستون کم دارم ،

تیشه عاقبتم را بدهید

آنقدر ساده سخن میگویم ؛

که اگر یک نفر از کوچه ی دل در گذرد ،

دل و دلداده روی هم بیند



مهربان

ساعت الآن دقیقا خواب است

- و من و پهنه ی کاغذ بیدار

روی تو در نظرم نقش نخست ،

و خدا شاهد دیوانگی بنده ی بازیگوشش

و خود او می داند ؛

که دلم آنقدر آغشته به توست ؛

که اگر از صف فردوس برین ،

طیفی اندازه صد نور میسّر سازد

من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت



مهربان

بازهم ،

سبد معذرتم را بپذیر

آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،

واژه ات راهی شعرم شده است

لحظه ای گوش بکن ،

یک موذن مست است

آنقدر خوب اذان میگوید ،

گوئی او عکس خدا را دیده

خوش بحالش اما ؛

طرح زیبای خدا را گاهی ،

می توان در پس سیمای عزیزی جوئید

دیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛



مهربان

آنقدر شاعرم امشب که زمین ،

در پی زمزمه ام مست شده ست

گوشهایش به من آویزانند

آنقدر شاعرم امشب که دلم ،

از پس سینه برون آمده باز

او نگاهش به من است

من نگاهم به قدم رنجه ی تو

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

روح روحانی تو حال مرا می فهمد



مهربان

عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است

عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است

عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست

ومن امشب از عشق ، بخود می پیچم

بعد از امشب شاید ،

نقش اعجاز تو را طرح زنم



مهربان

ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟

یا مرا چوب تادب بنواز ؛

یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر



مهربان

لذت صبح مجدد اینجاست ،

میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم

دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛

" کعبه ام مثل نسیم ،

میرود باغ به باغ ،

میرود شهر به شهر

ثروتی بیش به من داده خدا



مهربان

از سر کودکی من بگذر ،

باید آرام به سجاده تعظیم روم ،

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است

" به خدا می دهمت عاریه وار ،

آری عاشق شده بودم این بار ...


[ جمعه 11 فروردین 1391 ] [ 12:19 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

كجا باید صدا سر داد؟

به زیر كدامین آسمان، روی كدامین كوه؟

كه در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد پژواك این فریاد!

كجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین كر، آسمان كور است

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از دنیای باقی دوست تر دارم


به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

دلم با صد هزاران رشته، با این خلق 

با این مهر، با این ماه 

با این خاك با این آب ... پیوسته است

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم كرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست

جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را كه بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی، چه دنیائی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!

ای آسمان!

ای شب!

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است؟


[ جمعه 11 فروردین 1391 ] [ 11:44 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


درِ این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی کوبد

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع می سوزم

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم

و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال منِ غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش، اما

کسی حال منِ تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از او نمی ماند...



[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 07:49 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


چیزی  نمی‌تونم  بگم، قراره  از من بگذری

چیزی نگو می‌فهممت، باید از این خونه بری


چند سال از امشب بگذره؟ تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا تو خودم،  خاموش  خاموشت کنم.


تنهاییامو  بعد از این،  با قلب کی  قسمت کنم؟

واسه فراموش کردنت، باید به چی عادت کنم؟


تو باید از من رد بشی، من باید از تو بگذرم

کاری  نمی‌تونم  کنم، باید  بیفتی  از  سرم


بعد از  تو باید با خودم، تنهای تنها سر کنم

یک  عمر باید  بگذره،  تا  امشبو  باور  کنم


چند سال از امشب بگذره؟ با من یکی هم بونه شه

احساس امروزم  به تو، تنها یه شب وارونه شه...


[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 17:25 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



فاصله ای به وسعت هیچ !!!

نه آنقدر به تو نزدیکم که با تو آشیان بگزینم،
نه آنقدر از تو دور،
که به جدایی تن در دهم.....
نزدیک تر از تمام سایه‌های خیالی‌ام
و دورتر از فاصله هایی که راه می‌نامندش...
من خود جاده ام،
و سقف دلتنگی‌‌هایم دیگر دارد به آسمان می‌رسد...
درست آن گاه که قصد رفتن می‌کنم،
چیزی مرا در هم می‌شکند،
گلویم بین ماندن و رفتنت گیر کرده است،
مگر نمی بینی...؟!
با تو هست میشوم در تمام نیستی‌ ها،
این فاصله‌ها را،
به حجم عاشقانه‌هایم ببخش...!!!



[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 19:42 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



آب را گل نکنید
شاید از دور علمدار حسین
مشک طفلان بر دوش
زخم و خون بر اندام
می رِسد تا که از این آب روان
پر کند مشک تهی
ببرد  جرعه ی آبی برساند به حرم 
تا علی اصغرِ  بی شیرِ رباب
نفسش تازه شود
و بخوابد آرام
آب را گل نکنید
که عزیزان حسین
همگی خیره به راهند که ساقی آید
و به انگشت کرم
گره کورِ عطش بگشاید
آب را گل نکنید
که در این نزدیکی
عابدی تشنه لب و بیمارست
در تب و گریه اسیر
عمه اش این دو ، سه شب
تاسحر بیدارست
آب را گل نکنید
که بود مهریه ی مادرشان
نه همین آب 
که هر جای دگر رودی و نهری جاریست
مهر زهرای بتولست.
از همین است که من می گویم:
آب را گل نکنید 
                 آب را گل نکنید!



[ دوشنبه 7 آذر 1390 ] [ 18:56 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



دل  از  عشقی  هویدا  گشته  امشب

هوای   دل   چه   زیبا   گشته   امشب

 

برایت    می تپد    هردم     به    سینه

دل ِ  بیدار   و   رسوا    گشته    امشب

 

اگر   هردم    به     کویت   جان     سپارم

شوم در کوچه ها سرگشته  امشب

 

دل ِ    آواره ام    تـنـهای    تـنـهاست

دل ِ  غم دیده  تنها  گشته  امشب

 

بـیـا    امـشب    به    بـالـیـن    دلـم    تـا

دل  از شوقت شود گم گشته امشب

 

الـهـی   دل   بـه   درگـاهـت   سـپـارم

شود  کـار  دل  آسان  گشته  امشب؟

 

تـو   یـاری   ده   دلِ    دیـوانـه ام    را

دل  بیمار  و  رسوا  گشته  امشب . . . 



[ جمعه 27 آبان 1390 ] [ 17:44 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



کاش  بارانی  ببارد ،  قلب ها را تر کند
بگذرد از هفت  بند ما ، صدا را  تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته  مویرگ های هوا  را  تر کند


بشکند در هم طلسم  کهنه ی  این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین  سینه ها  تا  نا کجا  را  تر  کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند!



[ چهارشنبه 11 آبان 1390 ] [ 11:58 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



 پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست


شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست


یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست


خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست


من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست


تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست



[ شنبه 30 مهر 1390 ] [ 06:16 ] [ باران ]

[ نظرات() ]



بیا ای حضرت باران ببار امشب به روی لحظه ای از عشق

بیا ای تا ابد زنده در این آرامش مبهم

بیا ای عشق مطلق تا ابد جاوید در قلبم

ببار امشب به روی گونه های خیس از اشکم

بیا ای حضرت باران تمنا از تو دارد عشق

در این وادی خاک آلود که نشناسد کسی اندر مه جهل

که نشناسند تو را دلهای خواب آلود

در این وادی که عقل و عشق کمتر می شود پیدا

ببار امشب تو تر کن آیه های روشن آوا

اگر گم کرده ام در این ره جاوید دستت را

بیا راهی نشانم ده که پیدایت کنم ای آبی زیبا

کدامین جمعه می آیی ز ره تا که ببوسم خاک پاک جمکرانت را؟

ببار امشب که ره ز شوق دیدارت خیس و عرفانیست

که امشب هم دلم از شوق بیدار است

که امشب نیز همچون دیگر شبها

تا اذان صبح چشمانم براهت پاک و بارانیست

کدامین جمعه می آیی شود پایان این دل ناگرانی ها؟

کدامین جمعه از در می رسی با دامنی سرشار از گلهای نیلوفر

که ره را به قدومت باز بگشایی

ای تا ابد سرشار از احساس پاکیها؟    



[ پنجشنبه 21 مهر 1390 ] [ 08:05 ] [ باران ]

[ نظرات() ]




بر مزارم گریه کن اشکت مرا جان می دهد

نـالـه هایت بـوی عشق و بـوی باران  میدهد


دست بـر قـبرم بکش تـا حس کنی مرگ مرا

ایـن  نـگاه  آخـرت  امّـید  و ایمان مـیـدهـد


بـا  من ِ درمانـده و شـیدا سخن را تـازه کن

حرف هایت طعـم شـیرین  بـهاران  مـیـدهد


وقـت رفـتن لحظه ای برگرد ، قـبرم را ببین

برمزارم گـریه کـن اشکـت مـرا جـان مـیدهد


رفـتی و چشمـم به دنـبـال قـدمهایت گریست

زخم های مرده ام  را  رفـتنت  جان مـیدهد


نیست  از من  قدرت  بوسیدن ِ چشمان ِ تــو

باد  می بوسـد به جـایم، قلب ایـمان مـیدهد...



[ پنجشنبه 7 مهر 1390 ] [ 07:30 ] [ باران ]

[ نظرات() ]




 زندگی...

زندگی یک آرزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

                                         زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن...!!

                     دریا صدایت میزند!

                     هر چه نا پیدا صدایت می زند!

                                          جنگل خاموش میداند تورا.

                                          با صدایی سبز می خواند تورا.

آتشی در جان توست.

قمری تنها پی دستان توست.

                                          پیله ی پروانه از دنیا جداست.

                                          زندگی یک مقصد بی انتهاست.

              هیچ جایی انتهای راه نیست!

                                           این تمامش ماجرای زندگیست...!!!



[ پنجشنبه 31 شهریور 1390 ] [ 07:16 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها



کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و  او  هنوز  شکوفاست  بین  آدمها



کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب  زمزمه  پیداست  بین  آدمها



چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع  عشق  چه  زیباست  بین  آدمها



تمام  پنجره  ها  بی  قرار  بارانند  

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها



به  خاطر  تو  سرودم  چرا  که  تنها  تو 

دلت  به  وسعت  دریاست  بین  آدمها

 



[ یکشنبه 27 شهریور 1390 ] [ 09:54 ] [ باران ]

[ قطره اشک() ]



من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

 گیسوان تو به یادم آید

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه ی شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاری باد تن به وارستن عمر ابد می سپرد

تو تماشا کن که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

 پرستو ها خوابند و تو می اندیشی

به بهاری دیگر و به یاری دیگر

اما برای من

نه بهاری هست و نه یاری دیگر...



- افسوس

که ما دور ز هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن ِ بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام، این صحرا، این دریا

پر خواهم زد

و خواهم مرد

 و غم تو، این غم شیرین را

با خود به ابد خواهم برد...



[ دوشنبه 21 شهریور 1390 ] [ 11:00 ] [ باران ]

[ نظرات() ]




سکوت کوچه های تار جانم گریه میخواهد

تمام  بند بند استخوانم  گریه  می خواهد


بیا  ای ابر  باران زا  میان  شعرهای  من

که بغض آشنای آسمانم گریه می خواهد

 
بهاری  کن  مرا  جانا  که  من پابند پاییزم

و آهنگ غزل های جوانم گریه می خواهد


چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم گریه میخواهد




[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 08:13 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


گاهی که دلم به اندازهء تمام غروبها می گیرد

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند!!!

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم 

و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های دلتنگی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی فهمد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی شناسد...

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست!

از دل هر کوه، کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس، به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل، دست کم یکی که بهار است!!!




[ دوشنبه 14 شهریور 1390 ] [ 07:00 ] [ باران ]

[ نظرات() ]





تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را 

بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم 

فـرمـول وار ؛ مـرتـب و بـی نـقـص 

و تــو  بـا یـک اشـاره هـمـه چـیـز را در هـم می ریــزی 


نمیدانی، 

اینجا ماندن بهانه می‌خواهد….

اینجا حرف‌های بی‌ منطق من بوی دل‌ تنگی میدهند…

خیابان‌های شهر برایم غریب اند….

اینجا که گودالی برای باران‌های پائیزی نیست،

حس درد و دل‌ را کور می‌کند….

من از اینجا، صبر را در پیچیده‌ترین نحو ساده آموختم….

ابر خاکستری، تزئینی برای دل‌ افسرده‌ای بیش نیست…

وقتی در تنها ترین گوشهٔ تنهایی خاکستری میشوی ،

باران تنها نور چشمک زن امیدی است برای حس بودن تو ….

اینجا مردن بهانه نمی‌خواهد، وقتی تو نباشی‌….



[ جمعه 11 شهریور 1390 ] [ 08:23 ] [ باران ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه